ذبيح الله صفا

447

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كسى كاو كند خودْ يَزِشنى بسيچ * نيابد ازو يَشتنى مرد هيچ ز بهر رَدان هركه فرمود يَشت * پشيمان شد از گفت خود بازگشت بسى مرد بهدين پاكيزه جان * كه بر رسم جُدْدين « 1 » روند آن زمان بسى نامداران و آزادگان * كه آواره گردند از خان و مان ز درويشى و رنج و از نام و ننگ * بود تنگدل مردم و دست تنگ ز مردم در آن روزگارانِ بَد * ز صد يك نبينى كه دارد خرد ز تركان بيكند و ختلان و چين * برآيد سپاهى بايران زمين چو برگردد از مهتران تخت و بخت * ابا بندگان اوفتد تاج و تخت بسى نعمت و مال گرد آورند * مر آن را به زير زمين بسپرند گنه‌كار باشند از كار خويش * ندارند شرمى ز كردار خويش ز سختى و تنگى و رنج و نياز * شود چيره بر مردمان مرگ و آز دگر باره چون سر هزاره بود * غم و رنجشان بىكناره بود ز سختى كشيدن تن مرد دين * همانا بدانگه بود آهنين نيامد كسى را چنان رنج و تاب * بهنگام ضحاك و افراسياب پس آنگه چو آيد هزاره بسر * ز بهدين نماند كسى باهنر ز هر جانب آهنگ ايران كنند * بسمّ ستورانش ويران كنند چو رخ زى پَدَشخوارگَر « 2 » آورند * و ز آنجايگه دين و شاهى برند رسد كار آن بدسگالان بجان * هم آواره گردند از خان و مان چنين بود خواهد كه گفتيم راز « 3 » * ز نيك و بد و از نشيب و فراز

--> ( 1 ) - جددين : خارج از دين ، منظور غير زرتشتيانست . ( 2 ) - پدشخوارگر : كوه پيش‌خوار ، مقصود قسمتى از سلسله جبال البرز در حدود سوادكوه والاشت است . ( 3 ) - در اصل : گفتم ز راز ؛ راز : سر ، نهان .